تبليغاتX
زندگی چندگانه من

زندگی چندگانه من

درباره قضاوت

فكر كنم اگه كيشلوفسكي مي خواست يكي از ده فرمان شو درباره قضاوت بسازه...حتمن يه چيزي مي شد تو مايه هاي درباره الي اصغر فرهادي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 8:34  توسط گندم  | 

از ياداشت هاي يك عدد ديوانه

در پي آشو.بهاي اخير خونه ي ما.. من به عنوان عنصر اصلي اغتشاش شناسايي شدم.... آبجي بزرگه ديروز نشسته كلي باهام حرف زده آخرشم برگشته با قيافه ي خيلي دلسوزانه بهم مي گه فكر كنم داري ديوونه مي شي...

خوب آخه من چيكار كنم... از عصر تا شب كه من خونه هستم همش كاراي لج درآر مي كنن بعد توقع دارن من هيچي هم نگم.. تشكر هم كنم...يعني مامانم منتظره ببينه من كي سر مي ذارم رو بالش بره سراغ ظرف و ظروف و انواع آلودگي صوتي خلاصه...از خير خواب مي گذرم ميرم كامپيوتر روشن مي كنم كه يه فيلمي ببينم يه غلطي بكنم..بعد آبجي كوچيكه يادشون مياد از صبح تا حالا چقدر با كامپيوتر كار داشته ...ميرم تلويزيون روشن مي كنم مامان مي گه بزن فلان كانال...اي خداااااااااااااااااااااا

هر چي فكر مي كنم نمي فهمم خ.س چه جوري پارسال كه مي تونستم خونه بگيرم تونست منصرفم كنه.

فكر كنم دوباره بايد فلوكسيتين بخورم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 12:26  توسط گندم  | 

...

زندگي تو شيراز به حالت عادي برگشته...مردم دوباره زير اندازاشونو پهن كردن تو چمران...چايي و قليون و شامشونو برداشتن آوردن با خودشون... دارن حالشو مي برن... سربازا هم دور فلكه علم و نمازي باتوماشونو گذاشتن كنار جيبشون... دارن تخمه مي شكنن و مي گن و مي خندن و كلي بهشون خوش مي گذره:(

خلاصه كه جاي همگي سبز!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/07ساعت 9:9  توسط گندم  | 


نگاه کن چه بزرگوارانه در پای تو سر نهاد


آنکه مرگش


ميلاد پرهياهوی هزار شهزاده بود ...


نگاه کن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/04ساعت 11:9  توسط گندم  | 

اتاق ما..

روزا ميايم سركار.. هر كي حرف ميزنه ميگيم از اينكه ديروز كجا چه خبر بود.. كجا زدن..كجا كشتن... كيا رو گرفتن... حالا آزاد شدن يا نه...بعد هي فيلما رو نيگا مي كنيم... گريه مي كنيم..هي حواس خودمون پرت مي كنيم..مي گيم مي خنديم.... عصر ميريم خونه... بدون اينكه تو هيچ تجمعي شركت كنيم... ميريم خونه و يه هدفن مي ذاريم تو گوشمون هي گريه مي كينم... يا با كسي كه يه جاي ديگه دنيا پيگير تلفات برادرا و خواهراشه چت مي كنيم... بعد دوباره هي گريه مي كنيم.... بعد شب كه مي خوابيم تا صبح هزار بار از كابوس فرار و زد و خورد و كشت و كشتار مي پريم... صبح تن خستمونو از رختخواب جدا مي كنيم...چشمامون 11 روزه كه مي سوزه هي... خوب نمي شه...
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 13:47  توسط گندم  | 

بي شرفي هم حدي دارد سر.دار

همه ي اون فشار روحي و عصبي و نفرت و خشم و نا اميدي و ... كه از صبح كه ميام سركار از خبراي توي فيس بوك و ميل و ريدر و هزار تا چيز ديگه دارم يه طرف... اون ربع ساعتي كه شب مي شينم پاي اخبار تلويزيون م.لي و فقط دورغ ميشنوم و دورغ و دروغ يه طرف...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 15:53  توسط گندم  | 

خون بس

منم ديگه نمي خوام... حاظرم يه عمر توي ديكتاتوري مطلق زندگي كنم... مطلق يعني حاظرم آزادي هاي فردي و اجتماعيم زير صفر بره..ولي نبينم توي تهران پدري سر جنازه ي دختركش "بچه ام بچه ام" كنه...نبينم توي شيراز يكي را مي كشن و بعد با موتور هم از روش رد مي شن... نمي خوام...دلم مي خواد شما هم نخواين...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 15:34  توسط گندم  | 

نازلي

كسي از نازلي خبر داره؟ديشب هر چي زنگ مي زدم نمي گرفت..حالا هم خاموشه...نازلي زودي بيا بگو حالت خوبه...

پ.ن: نازلي آپ كرده و حالش خوبه خدا رو شكر.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 8:4  توسط گندم  | 

"بهار خونين جاويدان" شعري از سارا محمدي اردهالي

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 17:10  توسط گندم  | 

چه سگ جان است آدمي

فكر مي كنم كه چطور مي شود كه برادر من 22 خرداد برود بنويسد ا.ن.. بعد من و عزيزانم دو روز بعدش زير ضربه هاي مشت و لگد و باتوم نيروهاي آن انتخاب باشيم .. و بعد بنشينيم با هم دور يك سفره و غذا بخوريم... هر چند به جاي جواب سلامش بگويم كه ازش متنفرم و او هم جواب دهد كه برايش مهم نيست..

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 9:44  توسط گندم  |