آمده بودم بك چيز ديگر بنويسم اما قبلش اين پست ني سي را خواندم بعد ديدم چه همه زندگي من هم پر بود از هايدگر و بودريار و بارت . پر بود از نقدها و تز هاي روشنفكرانه. پر از فيلم هاي هميشه سياه و سفيد. پر از ترانه هاي هميشه تلخ. پر از تحقير و بازخواست براي ديدن چند باره ي مثلن آميلي پولن يا شنيدن شهرام شب پره... بعد ديدم كه نه تنها چيزهاي بيشتري از روح يك رابطه در آن رابطه وجود نداشت بلكه اصلن رابطه روح نداشت و من سرگردان يافتن آن روح لعنتي..و بعد ديدم روحي وجود ندارد چون كه رابطه اي نيست...
و بايد...بايد..بايد باشد كسي كه تو را "دريابد"..دريابدت كه وقتي پس از روزهايِ سگيِ چانه زني با تقريبن تمام آدم هايي كه مي شناسي بر سر نخواستن رابطه اي كه نيست.. پس از روزها و شب هاي بي خوابي وقتي براي اولين بار مي خواهي كنارش بخوابي هنوز سر را زمين نگذاشته هفت پادشاه را خواب ديده اي و تا صبح كه هر ازگاهي چشم باز كرده اي ديده اي كسي نشسته -و نه حتا خوابيده- كنارت و نگاهت مي كند... و اكنون كسي هست كه مرا سرافراز كند همه جا و ذوق من را هم از يك قطعه ادبي مي فهمد و مي خواهد از من برايش شاملو بخوانم وقتي مشغول كارهايش هست و با هم فيلم هاي سياه و سفيد و رنگي و تلخ و شيرين و با مزه و بي مزه مي بينيم...و مدت ها قبل با هم براي آدمي كه من قبلن بودم تسليت نوشتيم.
یک وقت هایی نگاه می کنی می بینی چقدر سهل انگار بوده ای... چقدر بی دقت گذرانده ای...نگاه می کنی می بینی دیگری چقدر حواسش جمع تو بوده...حواسش بوده به حساسیت هات... به چیزهایی که نرنجاندت..پیش پا افتاده حتا... شرمنده می شوی... بیش از اینکه شرمنده دیگری شوی.. شرمنده خودت می شوی... شرمنده می شوی از خودت لعنتیت... از اینکه کسی ناامید شده باشد...از تکرار احمقانه کارهات شرمنده می شوی...
معلومه كه وقتي تو يه زمان كلاس رقص و شنا و واليبالت رو ميذاري كنار...بعد 4 كيلو اضافه وزن به هم مي زني بعد كه مي ري ايروبيك كه برگردي بشي 60 كيلو تمام ماهيچه هاي شكمت همون روز اول مي گيره بعد مي خواي بخندي ...مي خواد خم شي..مي خواي كش و قوس بياي... مي خواي هر غلطي بكني شكم درد داري...
پ.ن:اين وسطا اين پست رو هم بخونين و يه آمين اساسي بگين.
خسته و عصبي و بي تحملم...هي دارم تو دلم غر مي زنم ولي مثه اون وقتا كه سر يكي ديگه غر مي زني جواب نمي ده.... فكر مي كردم افسانه همين روزا مياد... ولي نمياد...خرس سفيد مهربون حسابي درگير كارش هست... از اس ام اسايي كه بي جواب مي مونن متنفرم.... دو ساعت منتظر مي موني آخرشم به هيچ جاي هيچ كسي نيستي... ديروز 120 تومن گرفتم از بانك امروز فقط 6 تومن مونده...نه چيزي خريدم نه كاري كردم...آها 17 تومن فقط پول باشگاه دادم...10 تومنم كارت شارژ خريدم...يه جاهايي يه چيزايي دلت مي خواد كه نميشه.. هميشه يه اجبار دروني و بيشتر بيروني وجود داره تا تو نرسي بهشون انگار...يه چيزاي خيلي ساده و بديهي كه باعث مي شه زندگي قابل تحمل تر بشه رو نمي توني داشته باشي... بگذريم...
يه اتفاق خوب كه اين روزا افتاد ديدن غزل عزيز بود.از اون آدمايي هست كه دوسشون دارم.همي الانم دلم براش تنگ شده تازه...
بعد وقتي قراره غر نزنم... اولن كه مسالهه همينجوري سر دلم مي مونه... بعد سرخورده مي شم... بعد غمگين مي شم... بعدشم كه هي غر نزدم ديگه بي تفاوت مي شم.... گاهي به مساله گاهي به آدمه... يه مثلا بگم.. من نعنا تو سبزي خوردن دوست ندارم..بعد دلم مي خواد سبزي كه مي خوام بخورم چنگ كنم يه مشت بردارم بذارم تو دهنم... نه هي بالا و پايينش كنم ببينم توش نعنا هست كه بخوام جداش كنم.. بعد مامان چند بار سبزي گرفت با نعنا..بعد هي من چند بار غز زدم كه مادر من بي خيال نعنا شو... بعد نشد ..يادش نموند يا هر چي... حالا من ديگه كلن بي خيال سبزي خوردن شدم...
خلاصه از ما گفتن بود...منو رو مود بي تفاوتي نندازين...