من نمیدونم چه جوری باید با این قضیه ی لعنتی شریک شدن پارتنرت با یکی دیگه کنار بیای؟ هر چقدر هم که اون رابطه فقط درحد چند دقیقه تلفنی حرف زدن تو روز باشه.حتی اگه بدونی تموم میشه تا چند وقت دیگه. به هر حال همین که یکی دیگه هست یعنی هست دیگه .
میشه واقعا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 15:42  توسط گندم
|
هر چی دارم فکر میکنم آخرین باری که یه خبر خوب و خوشحال کننده شنیدم کی بود یادم نمیاد کی بود.
خامش منشین خدا را
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
از عشق
چیزی بگو
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 10:20  توسط گندم
|
وقتي داري بازي اسپانيا و سوئد رو ميبيني،بعد بين دو نيمه ميفهمي كه قراره به جاي نيمه دوم همون بازي ، ايران و سوريه پخش بشه ميدوني مثه چي ميمونه؟
مثه اين كه داري يه فيلم از كيشلوفسكي ميبيني بعد وسط فيلم مجري مياد ميگه قراره به جاي بقيه همون فيلم ، يه فيلم از ايرج قادري ببينين.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:16  توسط گندم
|
گندی رو که من تو ۲۶ سالگی به زندگیم زدم خواهر بزرگم تو ۳۰ سالگی و خواهر کوچیکم تو ۱۷ سالگی دارن به زندگی هاشون میزنن.
من باید چه غلطی بکنم وقتی...؟؟؟؟؟!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:51  توسط گندم
|
وقتی که دل تنگه
فایدش چیه آزادی؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:18  توسط گندم
|