مگه مي شه باور كرد كه ديگه اسمتو رو سر در هيچ سينمايي نبينم؟ديگه وسوسه ديدن يه فيلمو به خاطر حضور تو نداشته باشم؟خودت بودی باور می کردی؟
ولی باور كن حال هيچ كدام از ما خوب نيست و ملالی نیست جز دوری تو. جز دوری تو.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:37  توسط گندم
|
می ترسی از خودت گاهی که دوست داشتن کسی تو را می کشاند به جاهایی که نرفته ای، به کاراهایی که نکرده ای.نه اینکه مثلا کار شاقی کرده باشی، نه. ولی همین که تا کنون انجام شان نداده بودی می ترساندت.
وقتی که یک عمر روی پای خودت بوده ای،فقط شانه های خودت بوده برای تحمل هر چه بار، حالا که اینقدر محکم تکیه داده ای می ترسی که یکهو شانه خالی کند و تو زمین بخوری.خودت هم می دانی که این بار برخاستنت سخت می شود و این می ترساندت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:20  توسط گندم
|
شبهای سرد ِ تابستان.
پنجرهها باز.
چراغها روشن.
میوه در ظرف.
و سر ِ تو بر شانهی من.
این خوشترین لحظههای روز.
با نادیده گرفتن سحرگاهان، البته.
و زمان ِ پیش از نهار.
و پایان ِ عصر، و غروبها.
من اما شبهای تابستان را دوست میدارم.
فکر میکنم، بیشتر حتا، از همهی زمانهای دیگر.
کار روز انجام شده.
و کسی دستاش به ما نمیرسد.
یا نیز هر زمان ِ دیگری.
ريموند كارور/ترجمه كوشيار پارسي
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط گندم
|
چه می شود کرد با تمام کلمه ها،حرف ها،بوها،مزه ها،یادها،فیلم ها،کتاب ها،خیابان ها، دختر بچه ها، کو چه ها و پس کوچه ها، درخت ها،گنجشک ها، با تمام شب ها که به رختخواب میروی، با تمام چیزهای دلنشین، با تمام چیزهای نا خوشایند که تو را یادهمسر سابقت می اندازد؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:10  توسط گندم
|
یه حسی دارم شبیه این ماهیه.فکر میکنم هیچ جوری نمی تونم خودمو از شر این وضعیت مسخره ی لعنتی راحت کنم. یه جایی گیر کردم که انگار هر چی بیشتر دست و پا میزنم که بیام بیرون بیشتر فرو میرم.صدای ترق و تروق استخونام داره در میاد کم کم.
چرا ؟؟ماهی بیچاره چرا همراه بقیه ماهی ها تو یه رودخونه قشنگ نموندی؟؟ نمی دونستی اگه نخوای مثه همه باشی اینجوری گیر می کنی و له می شی؟؟؟ اصلا دلتو دادی به دریا که چی بشه؟؟؟ نمی دونی باید یه ماهی خنگ باشی تا بقیه راحتت بذارن؟؟فکر کنم باید برگردی ماهی جونم. می دونم احمقانه هست ولی چاره ی دیگه ای هم داری؟ اگه عکس خودتو می دیدی می فهمیدی که اگه فقط بخوای همین دوتا چارچوب رو هم رد کنی (نه بیشتر)یه عمر زمین زمین گیری تازه اگه زنده بمونی. برگرد ماهی جونم. خودتو بزن به نفهمی و برگرد.

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:35  توسط گندم
|