آخ..آخ که اگه می دونستی وقتی ته ریش داری و پیراهن راه راه می پوشی چه غنجی(قنجی؟) که دل من نمی رود، كه چه زوري مي خواهد كه كنارت نشست و نبوسيدت و من چه غش و ضعفي ميروم كه خانم همكار با دهان باز نگاهم مي كند و مي گويد روي هر چه زن است را سفيد كردم وقتي به تو مي گويم با غلظت هر چه تمام تر"قررربوونت بررم". مي فهميدي كه چرا بايد فكرم را متمركز كنم كه چه جوري گولت بزنم كه عصر ببينمت. چه جوري گول مي خوري لعنتي؟؟؟؟آها... شايد اين كارساز شود. خدا را چه ديدي؟ امروز آخرين روز تابستان هست. مي شه گول بخوري؟؟؟
پ.ن: از هر كسي كه تا يكي دو ساعت ديگه از اينجا رد مي شه عاجزانه خواهش مي كنم كه هر عنوان گول خورتري كه به ذهنش مي رسه به من بگه. هم اكنون نيازمند عنواني كه گول خورش ملس مي باشد هستيم.
*اينجا مي نويسم كه يادم بماند كه بگويم كه لطفن يك عكس همين امروز و فردا بگير از خودت با همين ريش ها كه وقتي سه تيغه ميروي دانشگاه من بنشينم اينجا پشت ميزم و هي دلم غنج برود برايت و خیالم راحت باشدد که هیچ کدام از دخترهای دانشکده تان نمی توانند بفهمند که تو چه قدر خوشگل تر می شوی.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 14:59  توسط گندم
|
صدای قلب نیست
صدای پای توست
که شب ها در سینه ام می دوی
کافی ست کمی خسته شوی
کافی ست بایستی...
گروس عبدالملکیان
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط گندم
|
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:16  توسط گندم
|
این سیروس مقدم شورش را درآورده دیگه با این سریالهای ...ش. چقدر رک و پوست کنده هم ضد زن ساخته این روز حسرت را. دیشب کم کم داشتم بالا می آوردم. اون از اون که اشک می ریخت که بچه ی اون یکی پسر باشه... اونم از اون مردک مسخره که داد و بیداد که بچه ی منه خودم هم درموردش تصمیم می گیرم...کاری ندارم که آخر سریال چه جوری می خواهد گندش را رفع و رجوع کند ولی شورش را دراورده...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 9:21  توسط گندم
|
قرار بود که ننویسم در موردش انگار ولی...
آن شب که حالا که فکرش را می کنم شاید داشتم داد می زدم که "تو یادت می رود آن زندگی تلخ و شکست خورده ی مرا انگار" و تو که آرام یک جورهایی زیر لب گفته بودی " چون که قرار نیست یادم بماند" و من که انگار ناگهان یک بار سنگین را از کولم زمین گذاشته بودم آنقدر آرام شده بودم که دیگر نمی توانستم حرف بزنم حتی. و یادم می آمد که گفته بودی قبل تر که باید آن آدم، آن زندگي با تمام مخلفات مسخره اش را يادم برود. كه قرار نيست زندگي هميشه آنقدر تلخ و بي مروت باشد...
حالا كه كنار تو هستم اين قدر آرامم و همه چيز، قبلن هم گفته ام، همان جوريست كه بايد براي من، مي ترسم. امانم را بريده اين شك لعنتي كه نمي توانم بفهمم اين آرامش را. فكر مي كنم مدام كه چرا همه چيز با تو تا اين اندازه سيف است و اين قدر خيالم با تو از همه چيز راحت است كه قله قاف انگار برايم شده همين "دراك" خودمان كه شايد كمي سخت ولي رسيدن به نوك قله اش ميسر است. (ابي همين الان داره مي خونه " با تو اين تن شكسته/داره كم كم جون مي گيره...)
ديشب كه گله كرده بودم از اين همه تاخير براي يك سفر چند روزه اين كه دلم را ديگر همين سفر هم نمي تواند آرام كند و نمي خواهمش ديگر با يك جمله چنان كردي با اين روح خسته ي من كه باز شروع كردم كه فكر كنم كه چه طور مي شود رفت يك جايي كه دريا داشته باشد و كيش نباشد و تو مجبور نباشي اين همه راه رانندگي كني تا جنگل...پرت شدم از نوشته...
ترس... ترس... همين چيزهاست بيشتر كه مي ترساند مرا و نامهربانم مي كند شايد گاهي و اين كه ... بي خيال. اگر قرار بود بگويم و بداني كه ديشب كه همه را اس ام اس كرده بودم يكهو شبكه ارور نمي داد و مسيج ها فيل نمي شد...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 10:24  توسط گندم
|