با یکی از دوستانم(پسری هم سن و سال خودم) درمورد برادری که چند سالی ست فوت کرده (شده؟!) و برادر زاده ی۷ ساله اش و زن برادرش حرف می زدیم.روابط شان مانند قبل است. همان رفت و آدم ها... همان چیزهایی که همیشه بوده هنوز برقرار است بین شان... از دوستم می پرسم که زن برادرش قصد ازدواج ندارد؟ که یکهو رو ترش می کند و چهره اش توی هم می رود و می گوید: مگر مرده باشد که برادر زاده اش زیر دست نا پدری بزرگ شود...تعجب می کنم می پرسم چه ربطی می تواند به او داشته باشد سرنوشت دختری که دیگر پدرش نیست و مادری دارد (که از هر نظر مستقل است) برای تصمیم گیری در مورد زندگی شان... هر چه می پرسم جواب قانع کننده ای نمی گیرم...نهایتن می گوید اگر خودش خواست می تواند ازدواج کند ولی باید قید بچه اش را بزند... خودمان بزرگش می کنیم...و نهایتن به قوانین خدا و پیغمبر و کتابی متوصل می شود که آقای دوست یکی از کارهای هر روزه اش به سخره گرفتن آنها و انجام کارهایی است که هیچ جایی در اسلام و قران و ... غیره ندارد.
ما آدم های این نسل حسابی گیج می زنیم... هر جور دلمان بخواهد عمل می کنیم... عمدتن خدا و پیغمر را قبول نداریم...در مورد خودمان روشنفکرانه تصمیم می گیریم و عمل می کنیم...برای مان مهم نیست که جامعه و دین چه چیزی را خوب می دانند و چه را بد...کار خودمان را می کنیم...اما....پای دیگران که به میان می آید سنتی می شویم...بی خود کرده،غلط كرده راه مي اندازيم...هي راه مي رويم و زير لب چه معني دارد ...زمزمه مي كنيم...يك چيزهايي بد جوري لنگ مي زند اين وسط... اين نسل نمي تواند تكليفش را با خودش روشن كند عمري...
پ.ن:البته دوستان توجه داشته باشن که من اصراری به داشتن ناپدری و نامادری ندارم...صحبتم بیشتر در مورد نسل خودمه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:1  توسط گندم
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:21  توسط گندم
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:57  توسط گندم
|
صبح از خواب بیدار می شوی و طبق عادت فکر می کنی که ظهر را با هم بگذرانید. زنگ می زنی قرار ظهر را می گذرای. می آید نهار می خورید و هیچ حرفی ندارید برای گفتن. همینجوری که داری قورمه سبزی می خوری و فکرت جای دیگری است چیزی می پرسد و تو اصلن انگار نشنیدی و مجله ات را بر می داری و ورق میزنی و مکث می کنی و می خوانی. و باز هم حرفی نمی زنید و نهارت که تمام می شود میروی یک چرخی میزنی توی نت. به وبلاگت نگاهی می اندازی و هزار تا کار داری برای انجام دادن .او هم هی برای خودش توی دلش فکر می کند و جواب می گیرد و خودش را هی با در و دیوار سرگرم می کند. و تو هنوز کلی کار داری برای خودت. اصلن شاید پشیمان هم بشوی. فکر می کنی که احتمالن با برو بچ بیشتر بهت خوش می گذشته و می نشستید لاست می دیدید و داد و بی داد راه می انداختید و توی سر و کله هم می زدید. او هم هی دارد با دیوار خوش و بش می کند و هی اینها را که تو یش خودت گفتی می شنود و می آید اینجا می نشیند و تا بغضش را فرو دهد اینها را می نویسد شاید بعدن گذاشتش توی وبلاگش. شاید هم نه. و تو نشسته ای و پیپ دود می کنی و کش موهایش را دور دستت بسته ای و به سقف نگاه می کنی و ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:40  توسط گندم
|
خوبیش به اینه که می دونی اوضاع هر چقدر هم که بد باشه تو پوستت به پوست کرگدن گفته برو جلو بوق بزن
گاهی حسرت گریه تو بغل یکی که دوسش داری تو دلت می مونه. جدای همه ی اتفاقای بد این چند روز دیروز دلم می خواست که فقط تو بغلش گریه کنم و مطمئن بودم بدون اینکه هیچ حرفی در مورد کار و رابطه و هر چی مشکل دیگه بزنم حالم بهتر می شد. خوب می شد. بله... اینجوریاس که هی پوستت کلفت تر می شه. اینجوری که هی چیزایی که می خوای رو نداشته باشی...
به هر حال امروز بهترم و ساروان نامجو رو کمتر گوش دادم!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:45  توسط گندم
|