تبليغاتX
زندگی چندگانه من

زندگی چندگانه من

واکنش چندم؟؟؟

با یکی از دوستانم(پسری هم سن و سال خودم) درمورد برادری که چند سالی ست فوت کرده (شده؟!) و برادر زاده ی۷ ساله اش و زن برادرش حرف می زدیم.روابط شان مانند قبل است. همان رفت و آدم ها... همان چیزهایی که همیشه بوده هنوز برقرار است بین شان... از دوستم می پرسم که زن برادرش قصد ازدواج ندارد؟ که یکهو رو ترش می کند و چهره اش توی هم می رود و می گوید: مگر مرده باشد که برادر زاده اش زیر دست نا پدری بزرگ شود...تعجب می کنم می پرسم چه ربطی می تواند به او داشته باشد سرنوشت دختری که دیگر پدرش نیست و مادری دارد (که از هر نظر مستقل است) برای تصمیم گیری در مورد زندگی شان... هر چه می پرسم جواب قانع کننده ای نمی گیرم...نهایتن می گوید اگر خودش خواست می تواند ازدواج کند ولی باید قید بچه اش را بزند... خودمان بزرگش می کنیم...و نهایتن به قوانین خدا و پیغمبر و کتابی متوصل می شود که آقای دوست یکی از کارهای هر روزه اش به سخره گرفتن آنها و انجام کارهایی است که هیچ جایی در اسلام و قران و ... غیره ندارد.

 ما آدم های این نسل حسابی گیج می زنیم... هر جور دلمان بخواهد عمل می کنیم... عمدتن خدا و پیغمر را قبول نداریم...در مورد خودمان روشنفکرانه تصمیم می گیریم و عمل می کنیم...برای مان مهم نیست که جامعه و دین چه چیزی را خوب می دانند و چه را بد...کار خودمان را می کنیم...اما....پای دیگران که به میان می آید سنتی می شویم...بی خود کرده،غلط كرده راه مي اندازيم...هي راه مي رويم و زير لب چه معني دارد ...زمزمه مي كنيم...يك چيزهايي بد جوري لنگ مي زند اين وسط... اين نسل نمي تواند تكليفش را با خودش روشن كند عمري...

پ.ن:البته دوستان توجه داشته باشن که من اصراری به داشتن ناپدری و نامادری ندارم...صحبتم بیشتر در مورد نسل خودمه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 11:1  توسط گندم  | 

اندر مقدمات عروسي

در راستای عروسی خان داداش! دیشب می خواستیم کارتای عروسی رو بنویسیم. از اونجا که یکی از هنرایی که از هر سر انگشت داروگ می ریزه خوشنویسی و خطاطی هست قرار شد اون بنویسه. (خوب معلومه که من و داروگ یه نسبت فامیلی با هم داریم خوب. اگه خواستین می تونین حدس بزنین. البته خرس سفید و داروگ حق حدس زدن ندارن)خلاصه خطاط باشی شروع کرده به نوشتن و به جای اینکه بنویسه ۵۰۰ متر بالاتر از... نوشته ۵۰۰ کیلومتر بالاتر از...!!!!. با این حساب عروسی یه جایی بین اصفهان و تهران هست. فکر کنم بیفته طرفای قم بعد تو کارته نوشته پذیرایی : ... ما هم که سبک... نشستیم یه صفحه در مورد پذیرایی نوشتیم که پیوست کنیم به کارتا خلاصه که اینجوری که پذیرایی شامل۱- میوه،۲-شيريني،۳-شام،۴ـدسر و ... هديه ويژه عروس و داماد به مهمانان.... آدامس (اين تيكه رو هيجان زده بخونين) بعد جلو هر كدوم از آيتما يه كروشه باز مي شد كه هر چي تو هر قسمت قرار بود بدن نوشته بوديم... داروگ مي گه تو قسمت شام حتمن بنويس كه يكيش چلو سفيد! هست... منم كه ديشب نمي دونم كلن چه مرگم بود كلمه ها رو اشتباهي تلفظ مي كردم و اشتباهي مي نوشتم...به جاي داماد نوشتم دامان!! بعد كه مي خواستم بنويسم آدامس نوشتم داماس و همينجوري كه دارم از تعجب مي ميرم كه چقدر املا اين آدامس عجيبه و تازگي برام داره.. برگشتم مي گم من بار اوله كه نوشتم آدامس مي بينم داروگ و خواهر كوچيكه كف زمين دارن جون مي دن از خنده نگو دارن به من مي خندن...خلاصه كه اينقدر ما مسخره بازي در اورديم كه فكر كنم كلن ۱۰ تا كارت هم نوشته نشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 10:21  توسط گندم  | 

كجا چه خبره؟

 حالا که خودم حرف خاصی ندارم که بنویسم و خیلی هم از اقدام آرشیو گردانه ی !؟ خودم خوشم نیومد، تصميم گرفتم چيزايي رو كه مي خونم و دوست دارم اينجا بذارم. خوب معلومه كه همه خوندنشون ولي دلم خواست بذارم!

نمي دونم بازيگر اين پست تا اين حد خيلي زياد شبيه فقط من بود يا شبيه تمام زنان؟ من ضعف مي كنم با هر اعترافت حوا...

تا حالا کسی را ندیده ام که چاه بابل رضا قاسمی را خوانده باشد و این چند جمله اش را هی با خودش تکرار نکند. وقتی دایی با آن دو حفره ی خالی... خداست...این جمله ها هر بار روح مرا...ممنون آهو نمی شوی خانم!

چرا اين‌همه فرق می‌کند تاريکی با تاريکی؟ چرا تاريکی تهِ گور فرق می‌کند با تاريکی اتاق؟... فرق می‌کند با تاريکی تهِ چاه؟... فرق می‌کند با تاريکی زهدان؟... وقتی دايی، با آن دو حفره‌ی خالی چشم‌ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجير وسط حياط طوری برگشت که انگار می‌بيند. طوری برگشت که من ترسيدم. تو بگو، «نايی». چرا تاريکی ازل فرق می‌کند با تاريکی ابد؟ چرا تاريکی پشت چشم‌هام سوزن سوزن می‌شود، نايی؟ تو که از ستاره‌ی ديگری آمده‌ای... تو بگو...

من از اینا می خوااااااااااااااااااااااااااااااام

وقتی خوندم محصولی وزیر شد!!چند دقیقه کلن بی حس شدم.آخرین پدر خوانده تو این پست شاید جای خیلی از ما نوشته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 7:57  توسط گندم  | 

مربوط است به 18/07/87 ساعت 14:44

صبح از خواب بیدار می شوی و طبق عادت فکر می کنی که ظهر را با هم بگذرانید. زنگ می زنی  قرار ظهر را می گذرای. می آید نهار می خورید و هیچ حرفی ندارید برای گفتن. همینجوری که داری قورمه سبزی می خوری و فکرت جای دیگری است چیزی می پرسد و تو اصلن انگار نشنیدی و مجله ات را بر می داری و ورق میزنی و مکث می کنی و می خوانی. و باز هم حرفی نمی زنید و نهارت که تمام می شود میروی یک چرخی میزنی توی نت. به وبلاگت نگاهی می اندازی و هزار تا کار داری برای انجام دادن .او هم هی برای خودش توی دلش فکر می کند و جواب می گیرد و خودش را هی با در و دیوار سرگرم می کند. و تو هنوز کلی کار داری برای خودت. اصلن شاید پشیمان هم بشوی. فکر می کنی که احتمالن با برو بچ بیشتر بهت خوش می گذشته و می نشستید لاست می دیدید و داد و بی داد راه می انداختید و توی سر و کله هم می زدید. او هم هی دارد با دیوار خوش و بش می کند و هی اینها را که تو یش خودت گفتی می شنود و می آید اینجا می نشیند و تا بغضش را فرو دهد اینها را می نویسد شاید بعدن گذاشتش توی وبلاگش. شاید هم نه. و تو نشسته ای و پیپ دود می کنی و کش موهایش را دور دستت بسته ای و به سقف نگاه می کنی و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 14:40  توسط گندم  | 

بازگشت کرگدن!

خوبیش به اینه که می دونی اوضاع هر چقدر هم که بد باشه تو پوستت به پوست کرگدن گفته برو جلو بوق بزن

گاهی حسرت گریه تو بغل یکی که دوسش داری تو دلت می مونه. جدای همه ی اتفاقای بد این چند روز دیروز دلم می خواست که فقط تو بغلش گریه کنم و مطمئن بودم بدون اینکه هیچ حرفی در مورد کار و رابطه و هر چی مشکل دیگه بزنم حالم بهتر می شد. خوب می شد. بله... اینجوریاس که هی پوستت کلفت تر می شه. اینجوری که هی چیزایی که می خوای رو نداشته باشی...

به هر حال امروز بهترم و ساروان نامجو رو کمتر گوش دادم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:45  توسط گندم  | 

مطالب قدیمی‌تر