تبليغاتX
زندگی چندگانه من

زندگی چندگانه من

يار مهربان!

عوضش این كتاب كه خرس سفيد بهم كادوي تولد داد * يه حالي به من داده اين چند روز كه نگو... داستاناش بر اساس عشق هست..عشق هايي كه هم ناب هستن..هم غمناك... هم ستودني...هم تلخ... داستان "نخ بخيه" رو كه خوندم احساس پيروزي و قدرت مي كردم... با داستان"حقيقت روز" كلي زجر كشيدم... چون نبايد مي ذاشتم اشكم بريزه پايين... بعد تازه يكي از داستاناش بود كه همش منو ياد امير خان اميرانه مينداخت كه لعنتي هر چي فكر مي كنم اسمش يادم نمياد... تازه مخصوصن ديشب اسمشو حفظ كردم كه يادم بمونه...شايدم بهتر شد.. اين جوري اگه شما هم خوندينش و با من هم عقيده باشين مينويسن بعد منم مي فهمم كه درست فكر كردم يا نه...خلاصه كه اگه نخوندينش حتمن اقدام كنيد...

* "دوست داشتم كسي جايي منتظرم باشد" نوشته ي آنا گاوالدا ترجمه ي الهام دارچينيان

اينم توضيحات بهتر و بيشتر

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:23  توسط گندم  | 

حدس بزن صبح چه جوری از خواب بیدار شدم..... عمرن اگه بتونین حدس بزنین.... با دو تا گلوله که از یه تفنگ دو لول خالی شد توسرم

دوباره ...تو خونه دعوا... دوباره ...سر کار گیر بازار... دوباره ...خرس سفید...نامهربون

هزارتا هم کار دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:23  توسط گندم  | 

وقتی می بینی عزیزی غصه داره و اصلن حال و حوصله نداره...انگار همه ی مشکلا و غمای خودت یادت می ره... یادت میره تا چند ساعت قبلش چقدر حالت بد بوده... دلت می خواد هر کاری که لازمه بکنی تا حالش بهتر بشه...تا یه کم از اون حال و هوا بیرون بیاد...حتا اگه لازم باشه ولش کنی به حال خودش...حتا دست از سرش برداری اگه بخواد...شبم حتا اگه خوابت نبره، نبره..تا يه وقتي زنگ بزني به موبايلش وقتي مي شنوي خاموشه...خيالت راحت بشه كه خوابيده...حداقل ديگه ميدوني يه عالمه فكر مزخرف تو كله ش نيست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 8:4  توسط گندم  | 

چه فکری پیش خودتون کردین؟؟:))))))))

عمو و عمه هام از تهران اومده بودن شیراز که برن استقبال مادر بزرگم که از زیارت برگشته بود... بعد فکر کن... ساعت هفت صبح داشتن دنبال گل فروشی می گشتن تو شیراز(من از این آیکونا می خوام که طرف غش کرده رو زمین از خنده..ندارم) من از اون روز همینجوریم هی...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 9:0  توسط گندم  | 

روزهاشان پرتقالی باد

دیشب دلم یه دوست (هم جنس)می خواست که پایه باشه کلن... تنها بودم دلم می خواست بایکی باشم که کلی حرف بزنیم از همه چی..راه بریم...پشت ویترین یه مغازه وایسیم ویترینشو نگاه کنیم... مثلن چیپسی..پفکی چیزی بخوریم خرت خرت کنیم و بخندیم و... بعد تو ذهنم یکی یکی دنبالشون گشتم... خیلی وقته ازشون خبری ندارم... بعد از اینکه جدا شدم...تقریبن همه شونو از دست دادم... یه عده که همون روزای اول توهم زدن که نکنه من یه وقت به شووراشون نظری داشته باشم و یه هو از چنگشون در بیارمشون!..فکر کن با حالی که من اون روزا داشتم بعضیاشون رسمن بهم گفتن این حرفو... به هر حال ترجیح دادم ازشون دور بمونم... یه عده مامان باباهاشون حساس شده بودن... یه عده دوستای مشترک بودن که تقسیم شدن بین ما دوتا... اون عده ای که موندن برام یه اکیپ اکتیو بودن که مشترکات زیادی با هم داشتیم...  با اینا هم به خاطر یه سری سو تفاهم که برای کسی پیش نیاد...رابطمون تقریبن کات هست... یکی هم مثه افسانه که رفته... خلاصه من موندم و کی؟؟؟؟ ...من...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:58  توسط گندم  | 

مطالب قدیمی‌تر