تبليغاتX
زندگی چندگانه من

زندگی چندگانه من

من اين روزها

اينطور گيج و آرام و طوفاني كه منم اين روزها..تاريخ زندگي من به خود نديده...اينقدر روكش آرام كه زيرش طوفان است و گردباد انگار كه همه چيز را زير و رو مي كند...هزاران سوال بي ربط و با ربط پيچ مي خورند آن وسط و ذهن من قادر نيست جوابشان را بدهد..براي هر سوال دو جواب دارم كه كاملن همديگر را نقض مي كنند...يكي را كه مي گويم خرد مي شوم..مچاله مي شوم توي خودم و ديگري را كه جايگزين مي كنم خنده ي تلخ تحويل مي گيرم از خودم كه آن كه فكر مي كني منم خودت هستي...و با اين روحيه مازوخيسمي من... واقعن مانده ام..در مانده ام كه كدام به حقيقت نزديك تر است....مي خواهم بيشتر از هميشه دور باشم و در همان لحظه مي خواهم بيشتر از هميشه نزديك...

نازلي از آن روزهاست كه يكهو مي بيني بزرگ شده اي...از آن روزهاي گند مسخره كه حقيقت مانند پتك هي مي رود و مي آيد توي سرت...با هر مسئله اي كه مي خواهم كنار بيايم يك سوال برايش مي سازم و فكر مي كنم كه اگر جواب همان باشد كه من دلم مي خواهد..خوب چيز مهمي نيست..بعد جواب را كه مي شنوم مي بينم هزارها فرسنگ فاصله دارد با آرامش...با آنچه دلم را ذره اي آرام كند...بعد هي ادامه مي دهي و جلو مي روي و هي مي بيني چه بي خود براي خودت ايمن كرده بودي همه چيز را...چه فكرها كه حالا تمامشان خنده دار شده...

از آن روزهاست كه دلت آتش مي خواهد كه ساعت ها روبروش بشيني و زل بزني توي شعله هاش كه بسوزاند و آرامت كند..از آن روز هاي آتش و مستي و مستي و آتش...

با اين حال خراب نمي دانم اگر خرس سفيد كنارم نبود اين روزها چطور مي گذشت...

...حالا كه دوباره خواندمش متوجه شدم كه بعضي جاها اول شخص مفردم و گاهي دوم شخص مفرد و هيچ نمي خواهم تغييرش دهم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:38  توسط گندم  | 

عصبی یا اسبی؟

فکر کن..من دیروز با این حالم از شرکت زدم بیرون... حالا باز فکر کن بعد از ظهر روز تعطیل باشه و خیابون ارم...خوب طبیعیه که هزار تا ماشین  هی برات بوق می زنن..کاری هم ندارن که حتا یه قطره آرایش هم نداری..مقنعه سرته..داری از حال می ری... خلاصه که همه ی اینا چیز غیر عادی ای نیست... بعد یه ۲۰۶ مشکی اومد سیریش شد..هی ما رفتیم هی اونم پا به پامون اومد..خلاصه روش کم نشد ..تا دم دانشگاه اومد... منم که بی اعصاب..یهو با کف پا رفتم تو گلگیرش...اندازه ی کف پام رفت تو... بعد اون که راننده نبود پیاده شد وایساد جلوم... اونم که راننده بود پیاده شد..یهو خوابوند زیر گوش من... منم دوباره از کف پام استفاده کردم رفتم تو زانوش...بعد اون مقنعه ی منو کشید...منم موها شو... نمی دونم چه خر تو خری شد یهو که دیدم ملت منو کردن تو تاکسی فرستادن رفتم... هنوز گیجم...

...

...دلم خوش نیست..غمگینم..

بعدن نوشت:خواهر كوچيكه ديروز كه داشتم تعريف مي كردم حق به جانب مي گه حالا ديدي من چرا هميشه پنجه بوكس و كاتر همرامه؟؟هميشه يه اين دو تا تو كيفش سر دستشه..يه بار هم تو مدرسه بهش گير دادن و تعهد گرفتن و مامانم رو خواستن...بعد معاونه كه خيلي هم وحشي بود به مامانم گفته بود خانم شما مي دونيد دخترتون پنجه بوكس داره؟ يه جوري هم پرسيده بود كه انگار گفته باشه خانم شما مي دونيد دخترتون هر روز وسط خيابون مي ده؟؟ مامانم هم گفته بود آره مي دونم... بعد تا زه اون كلي هم كاراته وو اين حرفا بلده... بهترين چي اسپري فلفل هست به نظرم اين وقتا...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:5  توسط گندم  | 

وقتی آدم در حد مرگ عصبانیه چه غلطی باید بکنه؟؟؟چه غلطی؟؟؟ ها؟؟ که من الان نمی دونم باید اون کا رو بکنم...الان می تونم اتاق رو با همه ی متعلقاتش نابود کنم..خرد کنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 15:53  توسط گندم  | 

برای آنکه روزهای خوبی ندارد...

می گویم تو که همیشه می گفتی گذشته ی هر آدمی فقط متعلق به خودش است... می گوید هنوز هم می گویم...ناراحتیم از چیز دیگریست...می گوید این که من برای او چطور هستم و او برای من... این عذاب می دهدم...می گوید یکهو چشم باز می کنی می بینی که چقدر چیزها را ندیده ای... چقدر خود را به ندیدن زده ای... بعد می بینی جلوی چشمت کاخ رویاهات دارد ترک بر می دارد... بعد با هر حرکت توی فیلم انگار یکی از پی هاش زمین می ریزد...خیره می شوم به چشمهاش... سرد و بی روح..غصه هم ندارد انگار...انگار هیچ ندارد توی چشمهاش...اگر اشکش می ریخت فکر می کنم شاید آرام می شد... می گوید باید زن باشی که بفهمی... می فهممش...میدانم چه حسی دارد...می گویم ریشه تمام بیماری های روحی فکر می کنم از این مقایسه کردن لعنتی باشد... خنده ی تلخی می کند...می گوید خودم را با آن یکی ها و باز خودم را با خودش...می گوید انگار تازه از خواب بیدار شده باشد.. می گوید حس می کنم تمام آن چیزهای خوب و لطیف به سنگ بدل شده... می گوید دلش می خواسته که او دستهاش را بگیرد و چنان توی بغلش فشارش دهد که شک هاش بریزد بیرون...که باور کند...اما رهاش کرده به حال خودش...

دلم می خواهد بی حسی اش تمام شود...آمده ام شرکت...هزار تا کار عقب مانده...ولی انگار من هم بی حس شده ام...سرم را توی دستهام گرفته ام و فکر می کنم که چگونه می شود ضربان قلبش را آرام کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:8  توسط گندم  | 

دلم چقد چی می خواد...

تجربه ثابت كرده كه من هر وقت مي رم براي موهام كلي گير تق تقي و كليپس و زلم زيمبو مي خرم ..مو هامو كوتاه مي كنم... بعد از اونجايي كه من هفته ي پيش كلي از اين چيزا خريدم در نتيجه ديروز موهام كوتاه شد... تيفوسي

داروگ جونم ديشب كه با خرس سفيد رفتيم پيش آقا فيلميه گفت قراره امروز ۵۰۰ تا فيلم بياره.. بعد قراره من و تو زود تر از خرس سفيد بريم همه شو بخريم كه اون هيچي گيرش نياد...يادت بمونه ها..خوب؟

خستمه..خيلي هم خستمه... ديگه نمي كشم...دارم از بي خوابي و كوفتگي مي ميرم... كي عيد مي شه..۵ روزم ۵ روزه خوب...

مهندس عزيز(معلومه كه هيچم عزيز نيست.ازش متنفرم) جيگرمونو له كردي... اگه مي خواي پاداشامونو بدي خوب جون بكن لعنتي...فردا هم كه تعطيله... هيچي هم پول ندارم خر جون....

افسانه ي عزيز.. اگه بدوني چقدر خوشحالم كه ....خودت مي دوني خوب چرا ديگه...

دلم می خواد خرس سفید اون درس لعنتیش پاس بشه...خوب چه وضع مسخره ای هست؟ اول نمره شون زدن بعد چند روز بعد ۱ نمره ازش کم کردن دوباره.. خوب یعنی چی؟؟؟

از همه بیشتر ولی دلم مي خواد ساعت كاري كه تموم شد برم پيش خرس سفيد دو سه ساعت كنارش بخوابم....

...حتمن تا عصر دلم باز کلی چیز می خواد..پس می نویسم باز..

... من صبح اینجوریبودم ..الان یه کم اینجوریم...چون فقط پاداش منو نداد...عوضش ..عوضش دارم میرم پیش خرس سفید مهربون خودم...(هنوز اینجا رو نخونده)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:19  توسط گندم  | 

مطالب قدیمی‌تر