تبليغاتX
زندگی چندگانه من

زندگی چندگانه من

از بس که خر است این روزگار لعنتی...

فكر مي كنم روزگار با چه رويي مي خواهد بهارش را به رخمان بكشد با اين دل هايي كه من اين روزها مي بينم و مي خوانم كه هيچ خوش نيستند...كه بهاري نيستند...كه سرما جوانه هاي اميدشان را سوزانده...اصلن به دل شما هم كه كار نداشته باشم... با چه رويي مي خواهد به چشم هاي دل خود من زل بزند و بهار نارنج هايش را نشانم بدهد؟ به من كه عاشق گندم هاي سبز شده ي عيد هستم و هميشه از نگاه كردن شان سير نمي شدم حالا اين بهار حتا يك بار هم به سبزه ها آب ندادم حتا...نمي فهمد آدم با اين حجم چند ضلعي كه توي گلوش گير كرده و هي اذيت مي كند نمي تواند بنشيند سر سفره هفت سين و آرزوهاي خوب خوب بكند؟

ای چشم آفتاب
قلبم از آن توست كه پوييدني تو راست
در صبح اين بهار
خوش باش ای گياه كه روييدني تو راست
افسوس ای زمانه كه كندی گرفته پا
سستي گرفته دست
وآن بلبل زبان بهار آفرين من
گنگي گرفته است.

فريادهای من
خاموش مي شوند
اندوه و شادماني و عشق و اميد من
از ياد روزگار فراموش مي شوند
در من بهار بود و گل رنگ رنگ بود
در من پرنده بود
در من سكوت دره و غوغای رود بود
در من نشان ابری باران دهنده بود.

در من شكوفه بود
در من جوانه بود
در من نياز خواستن جاودانه بود
در من هزار گوهر اشك شبانه بود.

اينك به باغ سينه من گونه گونه گل
مي پژمرد يكايك و بي رنگ مي شود
خاموش مي شود همه غوغای خاطرم
در من هر آن چه بود ،همه سنگ مي شود.

- سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 14:22  توسط گندم  | 

فقط اینو بنویسم برم فعلن....

مامان خ.س از بیمارستان مرخص شدن و حالشونم خوبه خدا رو شکر...

ممنون از همه ی شما به خاطر این روزا...

پ.ن.ب.ر: خوب آخه این چه کاری بود خاتمی کرد؟؟؟ چرا واقعن؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 8:1  توسط گندم  | 

هواشناسی

جو شرکت و به خصوص بخش ما در تخ.می ترین حالت ممکن به سر می برد و پیش بینی می شود در ساعات آینده و یکی دو روز باقی مانده بر شدت آن افزوده شود...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:39  توسط گندم  | 

خرس سفید رفته دادگاه و من دلم مثه سیر و سرکه داره می جوشه....به خاطر همه ی این اتفاقای این چند وقته کم طاقت و عصبی هست و من می ترسم که نتونه اونجا خودشو کنترل کنه...

بعد از یه طرف به خاطر یه سری مسایلی که سر کار پیش اومده نمی خوام زیاد تو نت بچرخم ولی از صبح به خاطر همین دلشورهه نمی تونم کار کنم و همش تو نتم.... دیروز تازه گوگل ریدر یاد گرفتم و امروز هی دارم گوگل ریدر می کنم!!!!

.... ساعت ۹ وقت دادگاه داشتن.... الان نزدیکه ۱۲ هست و هنوز خبری ندارم... تا یه ساعت دیگه مو رو سرم نمی مونه اگه همینجوری پیش بره...

.......خ.س زنگ زد و اتفاق خاصی هم نیفتاده بود و کاری هم از پیش نرفته بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 10:28  توسط گندم  | 

دعا کنین

مامان خ.س بستریه تو سی سی یو.... نمی خواستم بنویسم ولی واقعن بعضی وقتا جمله ی همه چی درست می شه خیلی مسخره می شه... مثه فحش می مونه...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 10:17  توسط گندم  | 

مطالب قدیمی‌تر