منم ديگه نمي خوام... حاظرم يه عمر توي ديكتاتوري مطلق زندگي كنم... مطلق يعني حاظرم آزادي هاي فردي و اجتماعيم زير صفر بره..ولي نبينم توي تهران پدري سر جنازه ي دختركش "بچه ام بچه ام" كنه...نبينم توي شيراز يكي را مي كشن و بعد با موتور هم از روش رد مي شن... نمي خوام...دلم مي خواد شما هم نخواين...
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:34  توسط گندم
|
كسي از نازلي خبر داره؟ديشب هر چي زنگ مي زدم نمي گرفت..حالا هم خاموشه...نازلي زودي بيا بگو حالت خوبه...
پ.ن: نازلي آپ كرده و حالش خوبه خدا رو شكر.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:4  توسط گندم
|
فكر مي كنم كه چطور مي شود كه برادر من 22 خرداد برود بنويسد ا.ن.. بعد من و عزيزانم دو روز بعدش زير ضربه هاي مشت و لگد و باتوم نيروهاي آن انتخاب باشيم .. و بعد بنشينيم با هم دور يك سفره و غذا بخوريم... هر چند به جاي جواب سلامش بگويم كه ازش متنفرم و او هم جواب دهد كه برايش مهم نيست..
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:44  توسط گندم
|
الان يه مسج دادم كه سند شد... جلل الخالق.... با حرفايي كه يارو ديروز زد فكر كردن ما ديگه بعــــــــــــــــــــله.. آدم مي شيم!
+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 8:23  توسط گندم
|