يه قضيه ي لعنتيه ديگه اينه كه اين زندگيه لعنتي هيچ وقت به هيچ جا قرار نيست برسه...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:12  توسط گندم
|
یعنی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ضایع بود... مجری نکبت اخبار ساعت 9 با با سلام شروع کرد... یعنی حتا بسم الله... هم نذاشتن.... دینگ که هیچی.... تازه ما 3 تا اتو داشتیم:)
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:28  توسط گندم
|
هر چي فكر مي كنم مي بينم فقط دلم مي خواد تو يه آشپزخونه كار كنم.:(
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 14:2  توسط گندم
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:15  توسط گندم
|
خواهر كوچيكه سرش شوره زده...بعد من دارم بهش توصيه هاي ايمني رو مي گم...بعد مي گم بايد يه شامپوي ضد شور.ش هم بخري... هاج و واج داره نيگام ميكنه...اي بابا...مي خواستم بگم ضد شوره.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:31  توسط گندم
|